و من دیگر گریه هم نخواهم کرد ...
آره... من همینم ...
اگه این همونیه که باید باشه، من دیگه ازش نمیپرسم...
تا کی؟ تا کی بشینم و منتظر باشم که بیاد و بگه که چرا... چرا من رو... من اصن نمیخوام!
ادامه نوشته
اگه این همونیه که باید باشه، من دیگه ازش نمیپرسم...
تا کی؟ تا کی بشینم و منتظر باشم که بیاد و بگه که چرا... چرا من رو... من اصن نمیخوام!
اگه ازتون بپرسم ، بهم میگید؟
بهم میگید چرا؟
هنوز هم نمیتونم یه شونه ی ثابت پیدا کنم و ...(منظورم رو الآن فقط چند نفر فهمیدن... ملیکا... نیکا...)
اصن چرا باید بترسم از اینکه نکنه دوباره بی اختیار از چشمام اشک بریزه و نکنه نتونم جلوی اشکام رو بگیرم...
من الآن فقط... هیچی... ففقط انکه احساس پوچی خیلی حس بدیه...
پ.ن۱: در دل دادی بکش و سرت رو بالا بگیرُ لبخند بزن...
پ.ن۲: این خراب شده رو با همه ی بدی هاش دوست درم... از این که خاطراتم رو باهاش سپری میکنم واقعن خوشحالم...!
پ.ن۳: قول بدید که نظر یادتون نمیره...
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آذر ۱۳۸۹ ساعت 15:11 توسط مهتا خانوم!
|
